"عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم"
" گردی نستردیم و غباری نفشاندیم"
می بینی؟
مقدمه ی سلام بر لبان کبوتران سبک بال جاریست...
اما من...
شرمسار و خجل ...
سرافکنده و غمگین از کرده ی خویش در پیشگاهت ایستاده ام
ماه هاست ...می آیم و از دور
خیال نازت می بویم...
عطر گیسویت می جویم...
و راه بادیه ات می پویم...
لب فرو بسته و آرام
زبان در کام سنگین
و تنها چشمانم ...با هر تپش قلبم برایت می تپند
با توام ...آری...
با خود تو که چنین مبهوت پس از ماه ها مرا می شنوی
دلم برایت لک زده
دلم برای یک خنده از سر شوق
یک بغل سادگی
یک دنیا نور
یک لحظه کودکی
دلم برای تمامی با تو بودن لک زده
برای باز گشت به روزگار سر خوشی رخصت می دهی؟
.............
پ.ن:کامنت دانی باعث شد که ما باز گردیم.
چشمام چنان با ولع هر جملتون رو می بلعیدن که انگار می ترسیدن
دیگه وقتی برای خوندن نداشته باشن.
به هر حال ..."تو" منظورم با همتونه ...![]()
دلم براتون خیلی تنگ شده...
تو رو خدا بیاین دوباره از نو شروع کنیم.![]()
بذاریم صدای خندمون گوش شیطونی که می خواد گریه کنیمو کر کنه...![]()
برای یه لبخند ساده رخصت می دین؟![]()
پ.ن: "تو" منظورم خود توست...شک نکن![]()

